خوبین خوشین؟ واای دلم هیولتا تنگ شده بود براتون. اِ شما هم؟؟؟!! مرسیییی!!![]()
واااااای فهمیدین چی شد؟؟؟!!
تولدم بووووووداااا !!! و من الآن یه نی نی پاییز ۴ روزه می باشم با پسونک! هوورا! هپی برت دی تو می!
یه روز قبل از تولدم بود. قرار گذاشته بودیم یه روز قبل از تولدم همو ببینیم.اما یهو عشقم مجبور شد بره دانشگاه! تا ۹ شب! صبح زنگ زد و بهم گفت. منو میگی؟ دپرس شدم اساسی. اما به روی خودم نیاوردم. پرسید چی شده ناراحتی؟ گفتم نه چیزیم نیست. چند بار پرسید اما چیزی نگفتم. فکر کردم یادش رفته. خلاصه ساعت شد ۵:۳۰. من تنها توی خونه می چرخیدم و تلویزیون نگاه می کردم و از بیکاری با آهنگ ها یه قر هم میدادم! خلاصه ما تو کف بودیم که یهو عشقم زنگ زد. گفت آماده شو! بهله! عشقم از کلاسش زده بود اومده بود پیش من! وااایییی قربونش برم! حالا من از خواب بیدار شده، با لباس خواب بودم! یه پا تو -گلاب به روتون- دستشویی یه پا تو اتاق جلوی آینه. یه دستم به صورتم یکی توی کمد دنبال شال بگرد! خلاصه با حد اکثر سرعت آماده شدم و....
ایستاد جلوم. دستاشو برده بود پشت سرش. به هم نگاه کردیم. دستشو اورد جلو. یه شاخه گل صورتی بود. گفت تولدت مبارک! بغلم کرد... بوسیدم... توی اون یکی دستش کادوی تولدم بود. کادو رو داد دستم. بازش کردم... خیلی خوشگل بود (به خاطر مسائل امنیتی نیگم چی بود!) کلی هم ناراحت بود که کلی برنامه داشته و دانشگاه نذاشته. عزیز دلم. عشقم؟ خیلی خوش گذشت. به خاطر همه چیز ممنون عزیز دلم...
می دونین؟ من در عین حال که در اکثر موارد منطقی هستم، خیلی زود احساساتی میشم. حتی با بعضی کاتون ها هم گریه می کنم. و این مسائل هم که دیگه داغون! و اگه مثل اون روز خودم توی همچین شرایطی باشم که دیگه واویلا! برای همین تا یادم میوفته اشک تو چشمام جمع میشه!
تازه امسال غیر از کادوی عشقم که عشقمه! کلی کادوی خوشگل دیگه هم گرفتم! یه تاپ سفید اسپورت اساسی. یه لباس مهمونی که جون میده برا پارتی! یه کیف. سویی شرت. یه مانتو. شلوار جین و ۲تا بلوز. یه مجسمه و یه قاب عکس. همش خوشگله! و خوشحالم از این بابت![]()
خلاصه اینم از تولد!![]()
اگه از اوضاع درس بپرسین، همشون سلام می رسونن غیر از فیزیک! هیچ وقت خوشم نیومد ازش!![]()
دیگهههه.... وای دلم برای عشقم تنگ شده... کاش فردا بشه ببینمش.
همین دیگه. هرچی فکر میکنم حرفم نمیاد فعلا! ![]()
بای بایی!
خدای مهربونم.
ممنونم به خاطر همه چیز
فصل منه... فصل پاییز. کمکم کن...
مواظبمون باش
![]()
ببخشید نبودم مدتی. نت قطع بود. تازه سرما هم خورده بودم حسابی. تازه شیرازم رفتیم 2-3 روز! (چقدر فعالیت!)
والا سرما خوردگیم که خوب خوب شده تقریبا". شیراز هم رفتیم که برم پیش دکتر گوش و حلق و بینی که نبودش خدا رو شکر! فکر کنید! یه چپه آدم منتظر آسانسور بودن، من اومدم زرنگ بازی در بیارم که: بابا 4 تا پله ست دیگه! چشمتون روز بد نبینه مطب طبقه ی هفتم بود!!!! هههفت! 7! seven! خلاصه دهنم سر-ویس شد تا رسیدم. و نکته ی قشنگش این بود که در مطب قفل بود!!! و اگه فکر کردید من باز اون هفت طبقه رو رفتم پایین اشتباه کردید! آسانسووور! به به به! 2 دقیقه هم منتظر باش خوب مگه چیه؟! :دی
خلاصه. عشقم هم که رفت اردو. از شنبه رفتن امروز صبح زود هم رسید. و امروز عصر ما با هم بیرون بودیم! بهله! پس چی! تاااازه برام سوغاتی هم اورده بود! قطاب! تازه یه ظرف باقلوا هم می خواست بیاره که دوستش نخریده بود و خلاصه منم خوشحال شدم که مجبور نشده هیولتا سوغاتی بیاره. خب بچه م خسته میشه! قربونش برم الهی... عزیز دلم! وای دوستت دارماااا !!!
امروز تو ماشین خیلی خوش گذشت. کلی چرخیدیم با هم. فِلافِل(نمی دونم بوشهریه فقط یا نه. یه چیزی تو مایه های شامی و کتلت و اینا. خوشمزه ست) هم خرید خوریم.
سر یه پیچ تند من شوخی شوخی جدی کج شدم و شونم چسبید به شونه ش. عشقم هم دستشو انداخت دور گردنم. چند دقیقه- یا شاید چند سال- سرمو گذاشته بودم رو شونش... نمی دونم اونم متوجه شد که من غرق در آرامشم یا نه...
پ.ن1: این پستو نوشتم تا آب سردی باشه برای خشونت گیگیلی دوست جون خودم:دی! و رامونا جووون
پ.ن2: خانومی... چند ماهه قهرن. نمی دونم باید چه حسی داشته باشم. چون وقتی قهر نیستن هی می خوان با هم تموم کنن. اما حالا که قهرن حداقل اعصابشون خرد نیست همش. نمی دونم... (تشویش!)
خدای خوب و عزیزم
به خاطر همه چیز ازت تشکر می کنم
عشقم سالم رفت و برگشت... و یه خاطر حس خوب امروزم...
مواظبمون باش...
آمین
خوبین؟ خوشین؟ منم خوبم خدا رو شکر.
خبر هم هیچی والا سلامتی. تابستون داره تموم میشه و من هیییچ کار مفیدی انجام ندادم و ناراحنم!
عشقم هم خوبه. امروز یکم حالش بد بود. اما خدا رو شکر بهتر شد.
راستی! پست قبلی بوداا ! که ما ناراحت بودیم و از این صحبتا و من 2 ساعت بعدش آشتی کردم! عشقم هم فردا صبحش آشتی کرد و خلاصه کلی ذوق کردم که چه زود آشتی کردیم با هم. آخه می دونین؟ منو عشقم با هم دعوامون نمیشه.(بزنم به تخته!) چون هروقت یکی مون اعصاب نداره، اون یکی آروم می مونه. و خلاصه یکی مون یه مشت جیغ و داد میکنه، یکم دپرس میشیم اما بعـــــــــد... زودی آشتی می کنییییم! هووراا !
تازشم عشقم خیلی با من مهربونه! هم احترام میذاره هم تحویل میگیره و خلاصه هیولتا آقاس(ماچ) اما خوب یه وقتایی آدم اعصاب نداره دیگه... فکر نکنین عشخم بَنجنسه یه وَخت!
من الآن شنگولم همینجوری الکی! یه چیزی می گم بین خودمون بمونه هاا ! یه 1 هفته ست تو فکر کادوی تولد عشقم می باشم! وایییی خیلی سخته این کادو خریدن! منم هر سال از این موقع ها شروع می کنم فکر کردن، اما آخر سر همون 1 هفته مونده به تولد دستم تو سَرَمه! و تند تند یه چیزی می خرم. البته فکر کنم اینجوری بهتر باشه. چون اگه کادوش همش جلو چشمم باشه(مثل پارسال که 2-3 روز جلو چشمم بود) هی کادوشو باز می کنم و نگاش میکنم... میگم: خوبه؟ وای کاش فلان چیزو خریده بودم! وای خوب نیست... و از این بحثا!
اما امروز یه چیزی به ذهنم رسید! فکر کنم خوب باشه. خوشحال نباشین که نمیگم بهتون! خوب شاید یهو عشقم اومد خوند! بعد من یه فکر دیگه از کجا بیارم؟ :ی
خلاصه جونم براتون بگهه... کلی عذاب وجدان و نگرانی های مختلف دارم که همش سعی می کنم از ذهنم بیرونشون کنم. اگه با فکر کردن حل می شدن یه چیزی. اما وقتی چاره ای نداره چرا بهش فکر کنم...؟!
راستی... چی می خواستم بگم؟؟ یادم رفت... آها! امروز خونه ی خالم حرف سر این بود که پسر باید زرنگ باشه و مثل فِلانی و فُلانی(فرق می کنن!) تنبل نباشه... من یهو رفتم تو فکر عشقم! (طبق معمول) و دیدم خودمونیم به نسبت فلانی ها، عجب عشق زرنگ و زحمتکشی دارما! خرید می کنه... دنبال خواهرش میره... ماشینو درست میکنه... تو خونه چیزی خراب شد درستش میکنه... و خلاصه کلیی ذوق کردم برا خودم!
بعدش اینکه امروز خوشحالانه تو خیابون آدامس می جویدم نصف شکلات تو دستم بود و حواسم نبود اصلا" یهو دیدم مردم بد نگاه می کنن! گفتم خدایا چشونه ملت ماه رمضونی؟! اینور شالمو درست کردم.. مانتوم رو صاف و صوف کردم! تو شیشه ی موبایلم خودمو نگاه کردم و دیدم بهله! خاک عالم! آدامستو در بیاااااار ! :ی
چقد حرف زدما! مئاظب خودتون باشیید(ماچ)
خدای خوبم...
به خاطر همه چیز ممنونم ازت. مخصوصا"
سلامتی کسایی که دوستشون دارم.
مشکلاتم تقصیر خودم بود. کمکم کن...
آمین
اما تو این ۲ ساعته که آهنگ گوش کردم و تو وب ها وول خوردم حال و هوام عوض شد... می دونین؟ خیلی وقتا از خیلیا شنیدم که نباید زیاد لی لی به لالای پسرها گذاشت. میگن باید بی محلی کنی تا بیان طرفت. گاهی هم به عینه می بینم که اینجوری میشه. و پسره میوفته دنبال دختری که یه لحظه باهاش می خنده و صد بار تو ذهنش میزنه!
اما من نمی تونم.... شایدم اشتباه میکنم. اما میبینید که... ۲ ساعتم نشده تازه. از عشقم معذرت خواستم و اومدم اینجا تا اعلام کنم عاااااشقتم عشقم...!
آهنگ های اون موقع رو گوش کردم... نگام روی صفحه ی سایت بود اما ذهن و دلم... پیش تو بود عشقم. حتی ۲ ساعت پیش تو اوج پی ام های عصبانیناکت دلم نیومد بهت بگم چقدر ناراحتم ازت... اینو نباید بگم اما... خیلی وقته ازت ناراحت نمیشم. امشب بیشتر طول کشید. به نیم ساعت نمیرسه... گاهی وسوسه میشم که اسمتو بنویسم چون فکر میکنم فراموش کردی که من، پاییز، عاشق توام و از تو مینویسم...
دوستت دارم عشق خوب و نازنینم... خیلی دوستت دارم. هیچی برام مهم نیست. یه روز میگم این هیچی چیه...
راستی. الآن توی وبلاگ قشنگ "یه دختر ۲۰ ساله" حرف قشنگی رو خوندم...
مگه خوشبختی چیه ...؟ فراموش کردن گذشته ( هرچند سخته ) یا ندید گرفتنش ...لذت بردن از همین لحظه ایی که توش هستیم با در نظر گرفتن فردامون !
همینه باور کن !
و من الآن، تو این لحظه عاشق تو هستم و همه ی بدی ها رو فراموش کردم. از دل و جونم دوستت دارم و خوشبختم...
تنها چیزی که حرکت می کنه، فقسه ی سینم در پی تنفسه، و اشکهام که از رو گونم تا زیر گوشم سر می خوره... اما درونم... تنها چیزی که ثابته عشق تو ِ...
و شاید همین اثبات باعث حرکت بدن منه...
پ.ن۱: فقط از طرز چت کردنت (قبل از اینکه خودم بچتم) فکر کردم امشب حالت خوبه. چَت مون رو چند بار خوندم. نفهمیدم اشکال کجا بود... چون یکی کلیدشو یه جا گم کرده بود و یکی گیر داده بود و صبح هزار تا کار داشتی و من از همه شون بی خبر بودم و می خواستم مثل همیشه باشی...؟؟؟! آره گفتی حالت بده و متوجه شدم. اما اون ربطی به بد خلقیت نداشت... مگه چقد سر تایپش، معطل میشدی آخه...؟ ![]()
پ.ن۲: پی ام هات رو متناسب با اندازشون با صدای فریادت خوندم... و انگار صدای فریادت تو گوشم پیچید.... بدنم میلرزه... خیلی ترسیدم... ![]()
دیدین بعضی ها همیشه یه چیزی برای گفتن دارن؟ اونم حرف درست و حسابی ها! اما من نه! با دوستام که حرف میزنم، بعد از اینکه کلی حرف میزنن میگن: خوب پاییز؟ چه خبر؟ و وقتی من میگم هیچی، میگن یعنی از فلان روز تا حالا هیچ اتفاقی نیوفتاده؟ و من اینجوری میشم -->
! اما تا بگین مسخره بازی در میارم در حدی که میگن بسه پاییز! ترکیدیم! خفه شو!![]()
خلاصه اینا رو گفتم به عنوان مقدمه تا اعلام شرمندگی کنم و بگم بهله! بازم تیرتون به سنگ خورد و نمی تونید اینجا یه حرف درست حسابی بخونین!
از اونجایی که حرفم نمیاد دیدم الهام (سیب من) همه رو به بازی "عادت های نامتعارف" دعوت کرده بود، منم از فرصت سو استفاده کردم تا یه چیزی گفته باشم!
عات های بد من:
۱- اصلا" نمی تونم تحمل کنم کسی موقع غذا خوردن در ِ گوشم ملچ مولوچ کنه! یا قاشق رو به دندوناش بزنه! اگه ازم بزرگتر باشه و نتونم بهش بگم آروم غذا بخور تا جایی که می تونم ازش فاصله میگیرم و سر و صدا ایجاد می کنم!
۲- وقتی می فهمم یکی بهم دروغ گفته بهش هیچی نمیگم! فقط دپرس میشم و میرم تو لاک خودم! طرف هم اصلا" متوجه نمیشه. و این حالت ادامه پیدا می کنه تا وقتی یه اتفاقی بیوفته و دلم خوش بشه. بعدش مثل اوسکل ها ناراحتیم از طرفم تا حد زیادی از بین میره! اما ته دلم ناراحت می مونه!
۳ـ وقتی بیکارم با موهام بازی میکنم و وقتی اعصابم خورده، از ریشه میکنمشون! بعدشم باز اعصابم خورد میشه که ای وای مازوخیسم گرفتم و موهامو در آوردم!
۴ـ وقتی سر سفره هستم هیچ وقت آخرین تکه ی غذایی که توی ظرف مونده رو بر نمیدارم که بعدش ظرف خالی بشه! حتی اگه از گشنگی دلم ضعف بره!حالا چه یه ظرف خورشت باشه، چه یه دونه سیب زمینی! (نسبت به فندق و خورشت سبزی کنترل ندارم و در مورد این دوتا ممکنه این عادتم رو زیر پا بذارم!)
۵ـ همیشه کارهامو میذارم برای دقیقه ی ۹۰ یا حتی وقت اضافه! واسه همین همیشه یه قدم از بقیه عقب ترم! به قول مامانم همین تنبل بازی ها در اوردی ....! ....!. ...!!!! (سانسور!)
۶ـ وقتی خوابم و با صدای اس ام اس بیدارم میشم، تو عالم خواب و بیداری اس ام اس رو می خونم و پاکش می کنم. بعد وقتی از خواب بیدار میشم یادم نمیاد که طرف چی نوشته بود! با این حال دفعه ی بعد باز اس ام اس رو پاک میکنم! چون وقتی تو خواب می خونمش فکر میکنم فهمیدم چی نوشته! البته این بیشتر از یه عادت بد، نوعی اوسکلیسم هست!
دیگه... هیچی والا! همین ۶ تا عادت بد ناقابل! که در مقابل محاسنم به چشم نمیان!!!
ماه رمضون اومد. اما چه فایده... ربنا رو که نذاشتن. حداقل کانال بوشهر که نذاشت.... اما خوب... بازم دوستش دارم ![]()
الآن هم همین جور که عرض کردم حرف و غمی نیست جز دوری عشقم( که دیروز یعنی جمعه از مسافرت اومد و دیدمش قربونش برم) و البته شما !
سلام خدا جون!
تو ماه رمضون روزه هام رو قبول کن..
با اینکه می دونم چقدر گناه کارم... منو ببخش..
کمکمون کن... مواظبمون باش
آمیییین![]()
اول بگم که عشقم عااااااجقتم!
آخیش! تو دلم گیر کرده بودااا !!
عشقم رفته بود مسافرت ۲شنبه شب برگشت. هرچی بگم دلم چقدر براش تنگ شده بود کم گفتم. اما با همه ی اینا کلی ذوق می کردم که خودش ازم خبر می گرفت و حرف می زدیم. دوستیمون به طرز بسیار جالبی یه دوستی ساده و صمیمی شده! خیلی جالبه! من که همینجور از ذوق سکته میزنم! یه بار از اونجا زنگ زد، یه نی نی کنارش بود! وااااااای اگه بدونین چه جوری براش ذوق می کرد!! من از اون طرف خط ذوق مرگ شدم! برای نی نی جدا، برای عشقم جدا! هی می گفتم قربونش برم! عزیز دلم! اما درواقع منظورم خود ِ عشقم بود نه نی نی
! یه حالی میداد!
فردا احتمالا عشقمو ببینم. از مسافرت که اومده ندیدمش... الهی قربونت بره پاییز! خیلی دوست دارمااااا!!!
روزای من خیلی زود تموم میشه! بدون اینکه به کارام برسم! شما هم اینجوری هستین؟!![]()
دلم هوای ماه رمضون کرده... عاشق اون لحظه ی دعای "ربنّا" هستم، که همه دور سفره ی افطار نشستن و بوی آش توی خونه پیچیده...
الآن نمی دونم چمه! فکر کنم به خاطر فردا استرس گرفتم! اومدم عرض ادب و اعلام وجودی کرده باشم
همین!
دوستت دارم خدا جون
خودت می دونی نگران چیَم... کمکم کن
مواظب هممه باش
شاید خدا فقط منو آفریده...
تا یه تکیه گاه کوچیک باشم...
شاید خدا من رو آفریده...
تا فقط یه دوست باشم...
شاید یه دوست خوب....
مثل وقتی داییم رفت... میگم شکر...
خدایا مواظبمون باش ...
4 صبح روز شنبه 20 تیر... دایی رفت. دایی... رفت...
مثل دایی خودم بود... با اینکه هیچ وقت ندیدمش اما... دوستش داشتم...مثل دایی خودم... وقتی فهمیدم، شکه شدم...با اینکه می دونستم حالش بد شده بود. اما شاید انتظارشو نداشتم. آره انتظار نداشتم. شاید زیادی به شفا امید داشتم... برای همین بغضم نشکست... نمی تونستم قبول کنم. نمی تونستم بفهمم... نمی خواستم بفهمم... همیشه همین جوریم. مثل وقتی دایی خودم و مامان بزرگ رفتن، تا سه روز حتی یه قطره اشک مرحم ِ داغ ِ دلم نشد... رفتم سر خاک. فکر می کردم میتونم ببینم. اما نتونستم ببینم و از همه دور شدم. صدای مهسا میومد... دورتر شدم. حتی طاقت نداشتم بشنوم. عصبی بودم. بدنم می لرزید. اما نمی تونستم گریه کنم. چون هنوز باور نکرده بودم! و همین حالمو بدتر می کرد... سه روز گذشت. و توی اون سه روز مثل مرده ی متحرک بودم... شب سوم گریه کردم... رفتم زیر پتو. دهنمو با دستام بستم و گریه کردم.. از ته دلم...
وقتی به پست های قبلیم نگاه می کنم و دعاهای آبی رنگمو میبینم دلم پرپرمیشه... دایی... یادت تو دل ما می مونه...
وقتی دست و پام بسته هست و از نا امیدی نمی دونم چی کار کنم، دعا می کنم. و اینجوری سعی می کنم محکم باشم و بایستم. اما...
چقدر سخت بود که غیر از دعا کاری ازم بر نمیومد. چقدر تلخ بود که تنها دلخوشی و دلگرمیم دعا بود. و چقدر وحشتناکه، که شنبه شب پیش دعا می خوندم و امشب سوره ی "یس"...
دیگه نمی تونم بنویسم... اشک نمیذاره...
دست منو بگیر... حس ِ منو بفهم...
آشنایی با تو ، کار ِ خدا بود...
خدایا...
دستام هنوز به دعاست...
کمک کن...
